رفته ام بدوم.ساعت … برمیگردم

دسامبر 6, 2007 با dietician

یه اعتراف نه چندان کوچولو !!این پست رو بدون دخل و تصرف از وبلاگ خانم دیانا گرفتم.آ؟درس وبلاگشون تو لیست پیوندهام هست .اما یه اعتراف دیگه !این پست به نظرم اینقدر جالب بود که نتونستم ازس به راحتی بگذرم البته با اجازه خانم دیانا.

“وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را… راه رفتن بیاموز زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند دویدن بیاموز چون هر چیزی را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی دیر و پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی برای اینکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی”.

ببخشید که دیروز نتونستم آپدیت مجدد کنم و غوغای ستاره گان رو بفرستم پایین تر. درسته که خوشیم ولی دلیل نمی شه که ما هی خوشی دَروَِِِکنیم و شما مجبور شین هی ما رو مورد لطف تون قرار بدین. پس همینجا جمیعا تشکر می کنم و صمیمانه آرزوی رسیدن به اهداف والای زندگی تون رو دارم.
اما دیروز می خواستم بگم یادتونه یه بار انار این عکس رو گذاشته بود توی وبلاگش؟.

 نمی دونم چرا ولی این عکس من رو خیلی گرفت. از دونده ی عضلانی اش گرفته تا نماد آب و هوایی اش و شیب جاده(پل؟) و حتی اون فلش اعلام مسیرش. ساعت الحاق شده بهش رو که دیگه نگو٬نگو٬نگو!…حالا چند وقت پیش نمی دونم داشتم چی سرچ می کردم که رسیدم به سایتی که نوشته بود این ساعت٬ ایده ی تبلیغاتی شرکت نایک هستش برای دعوت به دویدن!. این ساعت عقربه هاش قابل حرکت هستش و علاوه بر اینکه به نوعی تداعی کننده ی مارک نایک هستش! می شه ساعت رو تنظیم هم کرد( برای آموزش ساعت به بچه ها هم خیلی خوبه!) و همونطور که می بینین روی اون نوشته شده:
رفته ام بدوم، ساعت… بر میگردم.

و پشتش هم نوشته شده :

“درسته. من اینجا نیستم. دنبال من نیایین، برای من پیغام نفرستین، یا سعی نکنین نظرم رو عوض کنین که همراه شما برای خوردن نهار بیام. من فرصت ندارم به این فکر کنم که وقت برای دویدن دارم یا نه. من به هر حال می رم. دنیا در غیاب من نابود نمی شه. ممکنه کیک تولد کسی رو و یا بحث در مورد بازی فینال دیشب رو از دست بدم. اما حتی اگه از دست بدم، چه اهمیتی داره. وقتی بر می گردم، ذهنیتی دارم که با ۳ تا فنجان قهوه، دو ایمیل رومانتیک و یک هفته تعطیلات نمی شه عوضش کرد.
فقط اون رو(دویدن) انجام بدین!”.

جالب بودها!!!.

گرد گیری!

نوامبر 14, 2007 با dietician

                    

هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهي ست، از دل خونين
لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا

نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان درد آگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي درديها، خدايا
داد از اين بي درديها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان
که چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا
واي از اين بي همرازي خدايا

وه که به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد …یارا
دل نهم ز بی شکيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون نافرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي، خدايا
واي از اين افسون سازي، خدايا

«به سکوت سرد زمان» شجریان

آقا ما رو به راهیم ولی از خودمون شاکی که چرا هی دچار کار عقب مونده می شیم. این تصنیف بالا رو هم به دل نگیرین٬ ولی توی این هوای پاییزی نوستالوژی گونه! به دل می شینه.
الان هم فقط اومدم گرد و خاک اینجا رو بگیرم تا بیش از این شرمنده ی دوستان عزیزم نشم. 

 با اجازه از خانم دیانا باید بگم گاهی اوقات بعضی از نوشته ها اینقدر خوبن و حرف دل آدم رو میزنن که نمیشه به راحتی از کنارشون  گذشت به هر حال با کسب اجازه !!!

سلام

نوامبر 8, 2007 با dietician

به دلیل مشغله فرصت تایپ مطلب ندارم لطفا سوالات خود را مطرح نمایید تا در اسرع وقت و در حد توانم پاسخگو باشم

Hello world!

نوامبر 8, 2007 با dietician

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!